ستایش مخصوص خداوند، پروردگار جهانیان است، و درود و سلام بر سرور ما محمد، راستگو و امین. پروردگارا! ما دانشی نداریم جز آنچه تو به ما آموختهای؛ که همانا تو دانای حکیم هستی. خدایا! آنچه را به کار ما میآید به ما بیاموز، و از دانشی که به ما آموختهای به ما بهره برسان، و بر دانش ما بیفزا. حق را بهصورت حق به ما بنمایان و توفیق پیروی از آن را روزیمان کن، و باطل را باطل به ما نشان بده و توفیق دوری از آن را عطا فرما، و ما را از کسانی قرار ده که سخن را میشنوند و از بهترین آن پیروی میکنند، و به رحمت خویش ما را در زمرهی بندگان صالحت وارد ساز.
ای برادران گرامی، پیش از آنکه دربارهی حضانت سخن بگوییم، موضوعی دیگر و در ارتباط با آن وجود دارد یعنی:
رحمتی که خداوند نسبت به فرزندان در دل پدران و مادران نهاده است:
خداوند متعال پدر و مادر را برای تربیت فرزندان قرار داده است. اگر خداوند حرکات، رفتارها، گفتار، واکنش ها و تمام رفتارهای کودک را محبوب والدینش نمی ساخت، هیچ مادری فرزندی را پرورش نمیداد.
میگویند ـ نه به عنوان داستانی واقعی، بلکه به عنوان داستانی نمادین ـ که مادری هنگام پختن نان در تنور، فرزندش را میبوسید. یکی از صالحان از این مهرورزی مادر که نان را در تنور میگذاشت و کودک را میبوسید، شگفتزده شد. پس به دل آن بندهی صالح انداخت که: «ای بندهی من، این رحمت من است اگر آن را از دلش برمیگرفتم، کودک را در تنور میانداخت.» بنابراین هرگاه مادری را دیدی که از فرزندش مراقبت میکند، یا پدری را که برای فرزندانش جان میکند و رنج میبرد، این رحمت خدا نسبت به آن نوزاد است. در قرآن آیهای درباری سرورمان موسی آمده، اما برای همهی کودکان جهان تناسب دارد. آنجا که خداوند فرمود:
﴿ أَنِ اقْذِفِيهِ فِي التَّابُوتِ فَاقْذِفِيهِ فِي الْيَمِّ فَلْيُلْقِهِ الْيَمُّ بِالسَّاحِلِ يَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِي وَعَدُوٌّ لَهُ وَأَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّي وَلِتُصْنَعَ عَلَى عَيْنِي ﴾
﴿ او را در صندوق بگذار و صندوق را به دریا افکن؛ تا دریا او را به ساحل اندازد و دشمن من و دشمن او، وی را برگیرَد. و من محبّتی از جانب خود بر تو افکندم، تا زیر نظرِ من پرورش یابی ﴾
یعنی: اگر آن محبتی را که به تو ارزانی داشتیم، نمیبود، هیچکس تو را پرورش نمیداد. اگر تصور کنیم که خداوند مهربانی را از دل پدر و مادر برمیگرفت، مردم نابود میشدند و نوع بشر از میان میرفت؛ اما این محبتی است که خدا در نهاد هر انسانی نهاده است، چه کافر باشد و چه مؤمن. زنِ کافر نیز مگر فرزندش را پرورش نمیدهد؟ او نیز فرزندش را بزرگ میکند و به او مهر میورزد. جانوران نیز چنین اند. این تربیتی که بر اثر آن نسل بشر اعتلا مییابد و فرزندان از رسیدگی و محبت والدین بهرهمند میشوند، جلوهای از رحمت خداوند متعال است.
از جمله موارد مرتبط با این موضوع این سخن خداوند است که:
﴿ يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالاً كَثِيراً وَنِسَاءً وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي تَسَاءَلُونَ بِهِ وَالْأَرْحَامَ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً ﴾
﴿ ای مردم، از پروردگارتان پروا کنید؛ همان که شما را از یک نفس آفرید و همسرش را نیز از خود او پدید آورد، و از آن دو، مردان فراوان و زنان بسیار در سراسر زمین پراکند. و از خدا پروا کنید که به نام او از یکدیگر درخواست میکنید، و نیز از قطع کردن پیوندهای خویشاوندی بپرهیزید؛ قطعا خدا همواره مراقب و ناظر شماست ﴾
آیا دیدهاید که فرزند چگونه با اصرار از پدرش چیزی میخواهد؟ آیا کودک خردسال میتواند دست مردی را در خیابان بگیرد و به او بگوید در زمستان پول یک پالتو را به من بده؟ هرگز نمیتواند؛ اما نزد پدرش میآید، چنین درخواستی میکند، اصرار میورزد، گاه خشمگین میشود و داد میزند، و سرانجام پدر خواستهی او را برآورده میکند و خود را از نیازهای اساسی محروم میسازد تا آن را برای فرزندانش فراهم کند.
چه کسی این پدر را به اجابت فرزندش وامیدارد؟ خداوند متعال.
چه کسی این فرزند را وادار به اصرار در درخواست از پدر نموده است؟ خداوند متعال.
پس هرگاه دیدی پدری بر فرزندش مهر میورزد، یا مادری فرزندانش را در آغوش محبت دارد، یا فرزندی جایگاه خود را نزد پدر و مادر می داند و باری بیش از توانشان بر دوششان میگذارد، این نتیجه رحمت خداوند عزّوجل است. امّا شریعتِ حکیم، مصالح کودک را در شرایطی چون از دست دادن پدر، یا از دست دادن مادر، یا مرگ، یا طلاق، تضمین کرده است؛ و این موضوع درس امروز ماست. امّا حالت طبیعی خانواده، خودْ یک معجزه است.
روزی با خودم فکر می کردم که هرقدر هم دیگران به کودک رسیدگی کنند، جای مادر را نمیگیرند. هرچه خانه مجلل باشد، باغها، رستورانهای باشکوه، سالنهای مطالعه، راهنمایی و مشاوره، و دبیران تماموقت نیز فراهم باشد، اگر کودک مادرش را از دست بدهد، هیچ چیز جای او را پر نمیکند. اگر همهی امکانات عالم را گرد آوریم تا کمبودِ نبودنِ مادر را جبران کنیم، نمیتوانیم.
مناطقی برای کودکان یتیم ساختهاند؛ در آنجا دایههایی هستند با حقوقی گزاف که برای آنان غذا تهیه میکنند و مادرانه از آنان مراقبت میکنند؛ اما هیچچیز جای مادر حقیقی را نمی گیرد. پدر نیز چنین است. از این رو این موضوع، یکی از موضوعات تفکرانگیز است. اگر انسانی بخواهد در رحمت خدا بیندیشد، کافی است به همین محبت اولیه بنگرد که بی هیچ تلاشی، در دل مادر و پدر نهاده شده است.
مؤمن مهربان است؛ مهربانی اش نسبت به چه کسانی است؟ مهرورزی او به فرزندانش امری بدیهی است؛ اما شریعتِ حکیم هنگامی که از مهر مؤمن سخن میگوید، محبت عام را مدنظر دارد.
اینکه محبت انسان محدود به فرزندانش باشد، امری طبیعی و بدیهی است، و پدر نمیتواند به واسطهی آن بر خدا منّت نهد؛ زیرا خداوند آن را در وجودش نهاده است. این مانند آن است که دانشآموزی در امتحان از ماشین حساب استفاده کند؛ عدد بزرگی وارد کند و دکمهی ریشهی دوم را بفشارد و در یک ثانیه پاسخ را بگیرد. آیا میتوان این را نشانهی هوش او دانست؟ نه، این نشانهی هوش کسی است که آن دستگاه را ساخته است. امّا اگر ما بخواهیم خودمان ریشهی دوم عددی را محاسبه کنیم، ده دقیقه زمان میبرد.
پس هنگامی که انسان خود را نسبت به فرزندش مهربان و دلسوز میبیند، باید بداند این حالتی است که خدا در دلش نهاده است، فقط از آنرو که او پدر یا مادر است. بنابراین همین وضعیت طبیعی نیز نیازمند تأمل و تفکر است. از همین رو گفتهاند: همین جهان برای شما به عنوان معجزه کافی است.
یعنی زندگیِ بدون طلاق، بدون جدایی، بدون نزاع و بدون مرگ، و خانوادهای که در حالت طبیعی خود باشد؛ پدری که شب و روز کار میکند و مادری که همهی همّ و غمّش نگهداری از فرزندان و تأمین آیندهی آنان است، چه دختر باشند و چه پسر؛ این وضعْ نشانهای از رحمت خدای عزّوجل است. امّا شریعت، چنانکه پیشتر گفتم، مصالح کودک خردسال را در شرایط استثنایی چون مرگ و طلاق، تضمین نموده است.
تعریف حضانت و حکم فرزندان بزرگسال:
فقها حضانت را چنین تعریف کردهاند: (نگهداری از کودک پسر یا دختر، یا فرد نادانی که توان تشخیص ندارد و قادر به ادارهی امور خود نیست، و مراقبت از او در آنچه به صلاح اوست، و محافظت از او در مقابل آسیب ها، و تربیت جسمی، روانی و عقلیِ او تا توانایی بهعهدهگرفتن بار زندگی و انجام مسئولیتهای آن را پیدا کند.)
این تعریفی دقیق است، اما نکتهای در آن جلب توجه میکند، و آن عبارت (کودک پسر یا دختر) است. پس حکم فرد بزرگسال، مرد یا زن، چیست؟
مردِ بزرگسال آزاد است که مستقل زندگی کند یا با مادرش بماند یا نزد پدرش زندگی کند.
اما زنِ بزرگسال برای حفظ آبرو نمیتواند از پدر یا مادرش جدا و مستقل زندگی کند. یعنی، حتی اگر دختری به بیستسالگی برسد، جایز نیست به تنهایی سکونت کند؛ زیرا ممکن است فساد اخلاقی برای او رخ دهد یا گمانِ فساد برود. شاید هیچ فسادی رخ ندهد، اما مردم ممکن است به گمان افتند، و برای جلوگیری از فساد یا توهمِ فساد، دختر بزرگسال نباید تنها زندگی کند. این یک توضیح اضافی بود.
مرد بالغِ و رشید (عاقل)، مشمول حضانت نیست. کسی که به سن رشد برسد، دیگر یتیم نامیده نمیشود، زیرا پس از بلوغ، یتیم بودن معنا ندارد. اگر پسر باشد، به سبب بینیازیاش از پدر و مادر میتواند مستقل شود؛ هرچند شایسته است که از آنان دور نشود و نیکی به آنان را ترک نکند. پس پسرِ بالغ میتواند تنها زندگی کند، اما بهتر است از والدین خود بینیاز نگردد. اگر دختر باشد، اجازهی استقلال ندارد و پدرش میتواند او را از آن بازدارد؛ زیرا بیم آن میرود که کسی به او دسترسی یابد و باعث فشادش شود و مایه ننگ و عار وی و خانوادهاش شود. و اگر پدر نداشته باشد، ولیّ و خویشاوندانش میتوانند او را از این کار منع کنند. پس این توضیحی اضافی دربارهی حکم مرد و زن بزرگسال بود.
حق کودکان در حضانت و تقدّم مادر برای انجام این وظیفه:
اما دربارهی پسر یا دختر خردسال، این تعریف چنین میگوید:
(نگهداری و مراقبت از پسر یا دختر خردسال، یا فرد نادانی که توان تشخیص ندارد و نمیتواند امور خود را اداره کند، و محافظت او در مقابل آسیب ها و تربیت جسمی، روانی و عقلیِ او تا آنگاه که توانایی برداشتن بار زندگی و به عهده گرفتن مسئولیتهای آن را پیدا کند.)
پس حضانت نسبت به پسر یا دخترخردسال، واجب است؛ زیرا کوتاهی در آن، کودک را در معرض نابودی قرار میدهد. حضانت حقی طبیعی برای کودک است، چراکه به کسی نیاز دارد که او را نگهداری کند، مراقب او باشد، به امورش رسیدگی کند و او را تربیت نماید. و مادر حق دارد حضانت کودکش را به عهده گیرد:
عبدالله بن عمرو بن عاص می گوید:
(( أن امرأة قالت: يا رسول الله، ابني هذا كان بطني له وعاء، وثديي له سقاء، وحجري له حواء، وأن أباه طلقني، وأراد أن ينزعه عني، قال لها رسول الله صلى الله عليه وسلم: " أنت أحق به ما لم تنكحي ))
(( زنی گفت: ای رسول خدا، این پسر از آنِ من است؛ شکم من ظرف او بوده، و پستانم مایهی تغذیهی او، و دامانم پناهگاه او؛ اما پدرش مرا طلاق داده و میخواهد او را از من جدا کند. پیامبر خدا صلی الله علیه وسلم به او فرمود: تو به او سزاوارتر هستی، مادام که ازدواج نکرده باشی ))
[ حديثی با سند صحیح از حاكم در مستدرک ]
از آنجا که حضانت حقی برای کودک است، اگر توان نگهداریِ او بر مادر معلوم شود ـ بدین معنا که کودک به او نیاز داشته باشد و کسی جز او برای این کار نباشد ـ مادر مجبور به حضانت میشود. در این هنگام، که کودک در سنی است که به مادر نیاز دارد، قاضی مادر را به حضانت فرزندش وامیدارد تا حق کودک در تربیت و پرورش ضایع نگردد. اما اگر حضانت بر مادر تعیین نشود، یعنی مادربزرگ برای انجام آن پذیرا باشد و مادر امتناع ورزد، حق او بر حضانت ساقط میشود. نکتهی مهم این است که نگفتیم وظیفهی مادر در حضانت ساقط میگردد، بلکه حقّ او ساقط میشود؛ البته اگر جایگزینی وجود داشته باشد و اگر مادر امتناع کند، تکلیفی از او برداشته نمیشود، بلکه تنها حق او در حضانت فرزندش از میان میرود؛ چراکه حق مادر در تربیت فرزند چیزی طبیعی و اصل است.
گفتهاند: والاترین شکلِ تربیت، پرورش کودک در دامان والدین است. این حقیقت امروز در جهان بدیهی است. آزمایشهایی بر کودکانی انجام شد که در شرایطی بسیار دقیق و با بالاترین سطح مراقبتها نگهداری شدند: توجه به جسم، روان، تغذیه، بازیها و آموزش. اما کودکی که دور از مادر بزرگ شود، گرفتار بیماریهای روانی میشود یا دستکم چندین برابر کودکی که در آغوش مادر پرورش یافته است، در معرض آسیبهای روانی قرار میگیرد؛ زیرا ثابت شده است که ارزشها و عواطف والایی را که کودک از مادر میگیرد، هیچ زن دیگری نمیتواند برای او فراهم کند. از اینرو، اگر دیدید نیمی از مردم سرزمینی از کودکان بیسرپرست پدید آمدهاند و در پرورشگاهها و مراکز نگهداری زندگی میکنند، بدانید که آن جامعه به سمت تباهی میرود؛ چنانکه از آزار و آسیب رساندن به دیگر ملتها لذت میبرد. در برخی آمارها آمده که بخشی از ملتهای اروپایی، نیمی از جمعیتشان را کودکانی تشکیل میدهند که از دامان مادر محروم بودهاند. انسانی که در آغوش مادر پرورش یافته، بهندرت میتواند آزار دیگران را تاب آورد یا بر آنان ستم کند؛ زیرا از مادر، مهر و محبت دریافت کرده است. اما کسی که از محبت و عاطفه محروم بوده، آمادگی انجام هر کاری را دارد؛ زیرا ارزشهایی را که باید با شیر مادر در جانش بنشیند، دریافت نکرده است.
حضانتکننده و حضانتشونده حقی در حضانت دارند، اما حق حضانت شونده بیشتر است و سقوط حق مادر، موجب سقوط حق کودک نمیشود. والاترین شیوهی تربیت، پرورش کودک در آغوش والدین است؛ چراکه از مهر و مراقبت آنان بهره مند می شود، جسمش ساخته میشود، عقلش ساخته میشود، روانش پاکیزه میگردد و برای زندگی مهیّا میشود. پس اگر والدین از یکدیگر جدا شوند و پس از آنها کودکی بماند، مادر از پدر به حضانت او سزاوارتر است، مادامی که مانعی برای مادر نباشد که حق تقدم را از او بگیرد، یا کودک دارای خصوصیاتی نباشد که اقتضای انتخاب کند. سبب مقدم بودن مادر آن است که ولایت حضانت و شیردادن از آنِ اوست؛ زیرا او به تربیت داناتر و بر اجرای آن تواناتر است، و در این راه شکیباییای دارد که مرد ندارد، و زمانی در اختیار اوست که مرد ندارد. از این رو مادر برای حضانت مقدم تر است، زیرا این با مصلحت کودک سازگارتر است.
عبد الله بن عمرو بن عاص رضي الله عنهما می گوید:
(( أن امرأة قالت: يا رسول الله، ابني هذا كان بطني له وعاء، وثديي له سقاء، وحجري له حواء، وأن أباه طلقني، وأراد أن ينزعه عني، قال لها رسول الله صلى الله عليه وسلم: " أنت أحق به ما لم تنكحي ))
(( زنی گفت: ای رسول خدا، این پسر از آنِ من است؛ شکم من ظرف او بوده، و پستانم مایهی تغذیهی او، و دامانم پناهگاه او؛ اما پدرش مرا طلاق داده و میخواهد او را از من جدا کند. پیامبر خدا صلی الله علیه وسلم به او فرمود: تو به او سزاوارتر هستی، مادام که ازدواج نکرده باشی ))
یعنی اگر مادر ازدواج کرد، حق حضانت از پدر است و تا زمانی که ازدواج نکرده باشد، حق مادر است.
در برخی روایتها آمده است که ابوبکر صدیق رضی الله عنه گفت: «مادر مهربانتر، دلسوزتر، لطیفتر، بهتر و شایستهتر است، و تا وقتی که ازدواج نکرده باشد، نسبت به فرزندش اولویت دارد.»
ترتیب کسانی که حق نگهداری کودک را دارند
از آنجا که حضانت ابتدا از آنِ مادر است، فقها نتیجه گرفته اند که خویشاوندان مادری بر خویشان پدری مقدماند، و ترتیب صاحبان حق حضانت چنین است:
( مادر). اگر مانعی پدید آید، حق حضانت به (مادرِ مادر) میرسد و به همین ترتیب بالاتر. اگر مانعی باشد، نوبت به (مادرِ پدر) میرسد، سپس (خواهر تنی)، سپس (خواهر مادری)، سپس (خواهر پدری)، سپس (دخترِ خواهر تنی)، سپس (دخترِ خواهر مادری)، سپس (خالهی تنی)، سپس (خالهی مادری)، سپس (خالهی پدری)، سپس (دخترِ خواهر پدری)، سپس (دخترِ برادر تنی)، سپس (دخترِ برادر مادری)، سپس (دخترِ برادر پدری)، سپس (عمهی تنی)، سپس (عمهی مادری)، سپس (عمهی پدری)، و پس از آنان (خالهی مادر)، سپس (خالهی پدر)، سپس (عمهی مادر) و سپس (عمهی پدر)؛ و در هر مرتبه، خویشاوند تنی بر دیگران مقدم است.
یعنی روا نیست که کودکی بدون مراقبت باشد. هیچ کودکی نیست که یکی از این زنان خویشاوند را نیابد؛ باید زنی باشد که حق او را ادا کند. و اگر کودک هیچیک از این خویشاوندان زن را نداشته باشد، یا باشند ولی شایستگی حضانت نداشته باشند، حضانت به عصبه های محرم از مردان منتقل میشود، بر پایهٔ همان ترتیبی که در ارث به کار میرود.
پس حق حضانت به (پدر) میرسد، سپس به (پدرِ پدر)، و به همین ترتیب بالاتر، سپس به (برادر تنی)، پس از او (برادر پدری)، سپس (پسرِ برادر تنی)، سپس (پسرِ برادر پدری)، سپس (عموی تنی)، سپس (عموی پدری)، سپس (عموی تنی پدرِ کودک)، و پس از او (عموی پدر که پدری) باشد. و اگر از میان عصبه مرد هیچکس نباشد، یا باشد ولی شایستهی حضانت نباشد، حق حضانت به محارم مرد از غیر عصبه منتقل میشود. نخست به (جد مادری)، سپس به (برادر مادری)، پس از آن به (پسرِ برادر مادری)، سپس به (عموی مادری)، آنگاه به (دایی تنی)، سپس دایی (پدری)، سپس (دایی مادری). و اگر کودک هیچ خویشاوندی نداشته باشد، که حالتی بسیار نادر است، فرض میکنیم که در چنین وضعی هیچکس برای او نیست؛ در این صورت قاضی فردی را برمیگزیند که سرپرستی و تربیت او را بر عهده گیرد. ترتیب حضانت به این صورت است، زیرا نگهداری کودک امری ضروری است و سزاوارترین افراد برای آن خویشاوندان اویند، و برخی از خویشاوندان بر برخی دیگر مقدماند. سرپرستان مقدم میشوند، زیرا ولایت ادارهی مصالح کودک، نخست به آنان تعلق دارد. و اگر آنان وجود نداشته باشند، یا باشند ولی مانعی در راه حضانتشان باشد، حق حضانت به نزدیکترین خویشاوند پس از آنان منتقل میشود. و اگر هیچ خویشاوندی نباشد، حاکم موظف است سرپرستی شایسته برای کودک فراهم کند.
ان شاء الله در درس آینده دربارهی شرایط حضانت سخن خواهیم گفت. موضوع امروز ترتیب صاحبان حق حضانت بود. مادر از پدر به کودک سزاوارتر است، و حضانت، حقی مشترک است؛ حقی برای کودک و حقی برای مادر. و چهبسا در برخی موارد حق مادر ساقط شود. همچنین به بیان معنای حضانت نیز خواهیم پرداخت.
احادیثی در باب نیکی و گناه:
اکنون به چند حدیث شریف میپردازیم؛ سه حدیث که آنها را در بیشتر پرسشهایی که از من دربارهی این موضوعات میشود، بسیار مهم میدانم. همهٔ این احادیث با واژهی «البر» آغاز میشوند. و این به مناسبت یادآوری میکنم که واژهی «البر» سه گونه خوانده میشود: بِر با کسر باء به معنای کار نیک و صالح، بَر با فتح باء به معنای خشکی و بُر با ضم باء به معنای گندم.
1- نیکی آن است که جان بدان آرام گیرد:
ابوثعلبهٔ خشنی رضی الله عنه می گوید:
(( قلت: يا رسول الله أخبرني بما يحل لي وما يحرم علي قال: فصعد النبي صلى الله عليه وسلم وصوب في البصر فقال النبي صلى الله عليه وسلم: " البر ما سكنت إليه النفس، واطمأن إليه القلب، والإثم ما لم تسكن إليه النفس، ولم يطمئن إليه القلب، وإن أفتاك المفتون " ))
(( گفتم: ای رسول خدا، مرا آگاه کن که چه چیز بر من حلال است و چه چیز بر من حرام. پیامبر خدا دیدگان را به سوی آسمان بالا برد و سپس فرو افکند، آنگاه فرمود: نیکی آن است که روان تو بدان آرام گیرد و دل تو به آن اطمینان یابد؛ و گناه آن است که نفس به آن آرام نگیرد و دل بدان آسوده نشود، هرچند فتوا دهندگان به تو فتوا دهند. ))
[ راویانش ثقه هستند. به روایت حاكم وامام احمد ]
پس مشکل در وجود فتوا نیست؛ هر چه می خواهی، کسانی هستند که برایت فتوای جواز انجام آن را بدهند. گاه فتوا تبدیل به وسیلهای برای جلب منفعت میشود. برخی افراد گناهی را مرتکب میشوند و سپس میگویند: شیخ الازهر چنین فتوا داده است. مگر شیخ الازهر تو را از عذاب خدا نگاه میدارد؟ از همین رو پیامبر عليه الصلاة والسلام فرموده است: «و اگرچه فتوا دهندگان به تو فتوا دهند.»
پرهیزکاری، آن است که انسان کاری را که در اصل اشکالی ندارد، تنها از بیم آنکه به چیزی ناپسند و ناروا بینجامد، ترک کند. این ویژگی انسان پارساست؛ از حدود نمیگذرد، و هر که از حدود پا بیرون نهد، از ساحت قرب رانده میشود. دو رکعت نماز از بندهای پارسا بهتر است از هزار رکعت کسی که میان پاکی و آلودگی آمیخته است. من همواره میبینم که وقتی کسی دربارهٔ کاری سؤال میکند، خود همین سؤال نشان از اضطراب درونی او دارد، زیرا اگر آسوده و مطمئن بود، نمیپرسید.
به عتوان مثال، اگر کسی ظهر به خانهاش بازگردد، غذا بخورد، نماز ظهر را بخواند و سپس بر بستری بیارامد، آیا لازم است از عالمی بپرسد آیا این کار روا بوده است؟ او کاری شبههناک نکرده و خاطرش آسوده است. هنگامی که انسان میپرسد، غالباً از آن روست که دچار تردید یا نگرانی است، یا احساس میکند کارش خداپسندانه نیست؛ پس به سراغ علما میرود. بهترین فتوا آن است که انسان از چیزی که حتی در آن شبهه ای نیست هم تنها به خاطر احتیاط بپرهیزد.
اگر پاسخ را همراه با دلیلی از کتاب خدا شنیدی، دل آسوده دار. برای مثال، آیا میتوانم دیهی کسی را که پسرم را به خطا کشته است بپذیرم؟ بسیار از من دربارهی این مسئله پرسیده اند. پاسخ، آری است. خداوند متعال فرموده است:
﴿ وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلَّا خَطَأً وَمَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلَى أَهْلِهِ إِلَّا أَنْ يَصَّدَّقُوا فَإِنْ كَانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَكُمْ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَإِنْ كَانَ مِنْ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ مِيثَاقٌ فَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلَى أَهْلِهِ وَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيَامُ شَهْرَيْنِ مُتَتَابِعَيْنِ تَوْبَةً مِنَ اللَّهِ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً ﴾
﴿ و هیچ مؤمنی را نرسد که مؤمنی را جز به خطا بکشد؛ و هر که مؤمنی را به خطا بکشد، باید بردهای مؤمن را آزاد کند و دیهای به خانوادهی او بپردازد، مگر آنکه ایشان ببخشند. و اگر مقتول از قومی باشد که میان شما و آنان دشمنی است و خود مؤمن باشد، باید بردهای مؤمن آزاد کرد. و اگر از قومی باشد که میان شما و آنان پیمان است، دیه به خانوادهاش پرداخت میشود و بردهای مؤمن آزاد میگردد. و هر که بردهای نیابد، دو ماه پیاپی روزه بدارد، از سر توبه به درگاه خدا؛ و خداوند دانا و حکیم است ﴾
شگفت آنکه گاه میبینم برخی در کارهای مباح تظاهر به تقوا میکنند، اما در کارهایی که تردیدی در حرمتشان نیست، با خونسردی انجامشان میدهند. اگر پرسشی کردی و در پاسخ دلیلی از کتاب خدا یا سخن پیامبر آمد، همان را انجام بده و گناهی بر تو نیست. اما آنجا که دلیل، معلوم و روشن نباشد و میان حالت تو و نص شرعی پیوندی پیچیده و ساختگی وجود داشته باشد، در چنین مواردی گاه برخی فتوا صادر میکنند؛ نظیر این پرسش که آیا میتوانم به همسر برادرم نگاه کنم؟ پاسخ صریح، نه است. اما برخی چگونه فتوا میدهند؟ با حیلهای شرعی. میگویند باید دختری خردسال را نزد همسر برادرت ببری تا او را شیر دهد، سپس عقد را با آن دختر ببندی، آنگاه از او جدا شوی و همسر برادرت به صورت دائمی مادر همسر تو گردد. این دیگر فتوا نیست؛ این گمراهی آشکار است. چرا چنین کاری ممنوع شده است؟ برای آنکه راه فساد گشوده نشود. با حیلهی شرعی نمیتوان به مطلوب نامشروع رسید. این همان کاری است که یهود کردند و خداوند آنان را سخت نکوهش نمود.
(( البر ما سكنت إليه النفس، واطمأن إليه القلب ))
(( نیکی آن است که جان بدان آرام گیرد و دل بدان اطمینان یابد ))
آیا اگر در اتاق پشتی به شیر آب بیفزایی آسودهخاطر خواهی بود؟ آیا با چنین کاری احساس سرافرازی و عزت میکنی؟ آیا از آن شرمگین نمیشوی؟ کار نادرست همواره با اضطراب همراه است. اگر فرض کنیم کسی ناگهان تو را در حال چنین کاری ببیند، بیگمان دچار آشفتگی میشوی.
(( والإثم ما لم تسكن إليه النفس ولم يطمئن إليه القلب، وإن أفتاك المفتون ))
(( و گناه آن است که جان بدان آرام نگیرد و دل بدان اطمینان نیابد، هرچند فتوادهنگان برایت فتوا دهند ))
بسیاری اوقات به برخی از گناهان نسبت سهل انگاری یا جواز داده می شود. برای نمونه، مردی کالایی را به صورت قسطی فروخته و قیمت آن را ثابت کرده است. خریدار نزد او آمده و میگوید: این بهای کامل، اما برای پرداخت نقدی شش درصد برایم کم کن. این کاهش در برابر پرداخت نقد، همان رباست. به او میگوید «این را تخفیف حساب کن»؛ اما حقیقت چیست؟ آنچه در دفتر نوشته میشود یا آنچه در واقع رخ میدهد؟ واقعیت آن است که این تخفیف در برابر پرداخت نقدی است، پس هر نامی بر آن بگذاری، بگو: بخشش، باز هم رباست.
اگر کسی ارابهای داشته باشد و برای آن شمارهی خودرو بگیرد، آیا آن ارابه خودرو میشود؟ همان ارابه میماند. اگر چیزی زشت را با نامی نیک بخوانی، آیا ماهیتش دگرگون میشود؟ ربا اگر بخشش نامیده شود، همچنان رباست. از همین رو فرموده شده است: «و اگرچه فتوا دهندگان به تو فتوا دهند.»
تو باید تنها یک قیمت اعلام کنی. اگر از ظاهر مشتری بفهمی که ممکن است نقد بخرد یا نسیه، در هر دو حالت همان یک قیمت را بده. نمونهی روشن آن: فروش خودرو به صورت قسطی. قیمت نقدی آن صدهزار است؛ اما فروشنده آن را به بهای صد و سی هزار به سبب پرداخت یکساله میفروشد. آیا این افزایش قیمت به سبب افزایش مدت نیست؟ از روز روشنتر است.
احساس انسان از گناهش نیرومندتر از همهی استدلالهایی است که برایش بیاوری؛ هر چه او را قانع کنی، احساس درونیاش نیرومندتر باقی میماند. و آن کس که در خیال خود سودی در گناه میپندارد، نادان است؛ زیرا گناه سراسر زیان است. آنچه را طی دو سال جمع کردهای، در یک روز یا یک ساعت از دست میدهی. مالی که از راه حرام اندوخته شود، از میان میرود. نابودی مال نزد خدا از آسانترین کیفرهاست. ممکن است به مصادره از دست برود، یا به آتش، یا به خسارتی ناگهانی.
پیامبر گرامی صلی الله علیه وسلم چون وارد بازار میشد، میفرمود:
(( اللهم إني أعوذ بك أن أصيب فيها يمينا فاجرة، أو صفقة خاسرة ))
(( خدایا، به تو پناه میبرم از سوگندی دروغین و از معاملهای زیانبار ))
[ از حديث ضعيفی که حاكم در مستدرک از بريده بن حصيب روایت کرده است ]
انسان میتواند از راههای نامشروع پولهای هنگفتی به دست آورد، اما ممکن است آن را در یک لحظه بپردازد؛ چهبسا همهی دارایی خود را برای یک کلیه بدهد. اگر کلیهاش از کار بیفتد، ششصد هزار (لیره) هزینه میکند، آن هم با احتمال موفقیت سیدرصدی، و کارکرد آن کلیه کمتر از حالت طبیعی است و نیازمند مصرف کورتون، و غالباً بیش از یک سال و نیم دوام نمیآورد. یا ممکن است همهی ثروتش را برای درمان اختلالی در قلب خرج کند. پس آنگاه که انسان با مال حرام خطر میکند، خداوند متعال در کمین اوست. بنابراین:
(( البر ما سكنت إليه النفس، واطمأن إليه القلب، والإثم ما لم تسكن إليه النفس ولم يطمئن إليه القلب، وإن أفتاك المفتون ))
(( نیکی آن است که دل بدان آرام گیرد و جان بدان اطمینان یابد؛ و گناه آن است که دل را مضطرب کند و تو دوست نداشته باشی که مردم از آن آگاه شوند، هرچند مفتیان به تو فتوا دهند ))
[ سند آن پیش تر بیان شد ]
در موضوع ربا نیز برایتان گفته بودم: مشتری نزد فروشنده میآید و میگوید: این صندوق چای را میخواهم؛ قیمتش هزار لیره است. فروشنده میگوید: فروختم. سپس آن را به حسابش مینویسد: از فلان کس، یک صندوق چای، هزار لیره طلب. در حالیکه صندوق هنوز همانجا در جای خود است. بعد فروشنده میگوید: «=میفروشی؟»= مشتری میگوید: بله، چند؟ فروشنده میگوید: هشتصد. چون قیمت نقدی آن هشتصد است. من خریدم و فروختم! این رباست. خداوند متعال میفرماید:
﴿ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبَا لَا يَقُومُونَ إِلَّا كَمَا يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطَانُ مِنَ الْمَسِّ ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبَا وَأَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَا فَمَنْ جَاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهَى فَلَهُ مَا سَلَفَ وَأَمْرُهُ إِلَى اللَّهِ وَمَنْ عَادَ فَأُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ ﴾
﴿ كسانى كه رِبِا مىخورند برنمىخيزند جز مانند كسى كه شيطان او رادستخوش آسيب خود مىسازد و تعادل روحى او را برهم مىزند.اين از آنرو است كه آنها (رباخواران) گفتند:جز اين نيست كه داد و ستد [نيز] مانند رباست .در حالى كه خدا داد و ستد را حلال و ربا را حرام كرده است و هر كس اَندرزى [در مورد حرمت ربا] از جانب پروردگارش به او برسد، در آن صورت بايد بازايستد [و ديگر ربا نخورد] و [اما] آنچه گذشته از آنِ اوست.و [حساب] كارِ او با خداست و هر كس كه به [بعد از اين حكم] رباخوارى بازگردد، پس چنين كسانى اهل آتش اند [و] ايشان در آن جاودان خواهند بود ﴾
این معامله، وامی به همراه بهره است که همچون روز روشن است، هرچند آن را در کلاه شرعی پنهان کنند.
در دوران عباسی، بر درِ خانههای فساد، شخصی با ظاهر دینی میایستاد؛ عقدی میخواند و هنگامی که مرد از خانه بیرون میآمد، طلاقش را جاری میکرد! هر گناهی را میتوان در ظاهری شرعی پیچید، اما گناه، گناه است.
نواس بن سمعان رضیالله عنه می گوید:
(( أقَمتُ مَع رسولِ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم بِالمدينةِ سَنة، مَا يَمْنَعُني مِنَ الْهِجرَةِ إِلا المَسألَةُ، كان أَحدُنَا إذا هَاجَر لَمْ يسأل رسول الله صلى الله عليه وسلم عَن شَيءٍ، قال: فَسَألتُهُ عن البِرِّ وَالإثْمِ ؟ فقال رسولُ اللِّهِ صلى الله عليه وسلم: " البِرُّ: حُسْنُ الْخُلُق، والإثمُ: مَا حَاكَ فِي صَدْرِكَ وَكَرِهتَ أَن يَطَّلِعَ عليه النَّاسُ ))
(( یک سال با رسول خدا صلیاللهعلیهوسلم در مدینه ماندم، و تنها چیزی که مرا از هجرت بازمیداشت، پرسش از رسول خدا بود؛ زیرا هرکس هجرت میکرد، دیگر چیزی از پیامبر نمیپرسید. پس من از ایشان دربارهی نیکی و گناه پرسیدم. پیامبر صلیاللهعلیهوسلم فرمود: نیکی، خوشخلقی است؛ و گناه، آن است که در دلت تردیدی پدید آورد و خوش نداشته باشی که مردم بر آن آگاه شوند ))
[ حدیث صحیح است و مسلم و ترمذی آن را روایت کردهاند. ]
هر کاری که اگر مردم از آن باخبر شوند از آن شرمنده شوی، گناه به شمار می رود.
حدیث سوم و آخر، آنگونه که در روایت آمده است:
(( البر لا يبلى، والذنب لا ينسى، والديان لا يموت، اعمل ما شئت، كما تدين تدان ))
(( نیکی نابود نمیشود، و گناه فراموش نمیشود، و صاحب حساب حقیقی نمیمیرد؛ هرچه میخواهی انجام بده، که همانگونه که رفتار کنی با تو رفتار خواهد شد ))
نیکی نابود نمیشود. یعنی کار نیک در هیچ حالتی از میان نمیرود؛ مردم در هر مکان و هر زمان و در هر جامعهای آن را ارج مینهند.
خویشاوندی دارم که بسیار به سفر حلب علاقهمند بود. به من گفت: «در ایستگاه بودم و بسیار شلوغ بود». ناگهان مردی با دست به او اشاره میکند که بفرما. او نزدیک میشود و میبیند مردی بسیار آراسته و مؤدب است. آن مرد به او میگوید: من با ماشینم به حلب میروم و یک همسفر میخواهم. میگوید: سوار شدم، ماشینی بسیار فاخر بود. در راه با او سخن گفت و برایش چنین تعریف کرد: «من مهندس هستم از استانی به استان دیگری سفر میکردم. در مسیر، سانحه تصادفی دیدم و مردی را دیدم که بر زمین افتاده و در دریایی از خون غرق است. این مهندس که انگیزهای انسانی در دل داشت، او را که مجروح بود برداشت و سوار ماشین کرد؛ بیآنکه فکر کند شاید او را زندانی کنند، چون شاید فکر می کردند او عامل این سانحه بوده است. او را رساند و ماجرا تمام شد. پس از چند سال این مهندس خبر مناقصهای در یکی از استانها را خواند. برای اطلاع از شرایط مناقصه سفر کرد. گویا سراغ مدیرکل را گرفته بود. وقتی نزد وی رفته بود، ناگهان دیده بود مدیرکل میز خود را رها کرد، به سوی او دوید، او را در آغوش گرفت و بوسید؛ در حالیکه مهندس اصلاً او را نمیشناخت. مدیر گفت: مرا نشناختی؟ گفت: نه، به خدا. مدیر گفت: من همان کسی هستم که روزی در جاده نجاتم دادی! آن روز مهندس توجهی به چهرهاش نکرده بود؛ نجاتش داد و رفت. و اکنون او مدیرکل بود. پس به او کمکهای فراوان کرد، مناقصه را به او سپردند و همین باعث ثروتمند شدنش گردید.
سبحانالله! نیکی فناپذیر نیست. اگر کار خیری انجام دهی، امکان ندارد از بین برود. گاهی برادری را برای خدا یاری میدهی؛ سی سال میگذرد و در سختترین وضعیت زندگی قرار میگیری؛ ناگهان همان شخص را میبینی که پیش رویت ایستاده و به تو کمک میکند.
[نیکی از بین نمی رود] و هیچکس از نیکی بدش نمی آید.
نکتهی مهمی وجود دارد: اگر بگویی باید کار خیری بکنم، شاید روزی به این افراد نیاز پیدا کنم، این نیکی شبهه دار و نوعی شرک به خداوند است. تو کار خیر را بدون هیچ چشمداشتی انجام بده؛ اما یقین بدان که اگر نیکیای انجام دهی، خداوند در سختترین شرایط زندگیات آن را به تو بازمیگرداند و امکانات و یاریهایی به تو میرساند که حتی تصورش را نمیکنی.
به او گفت: تمام این ثروت از آن پروژه است، و آن پروژه را آن کارمند برایم فراهم کرد، و آن کارمند را من روزی از حادثهای نجات داده بودم. اما برترین نوع نیکی، آن است که با نیت دنیوی آلوده نباشد.
خداوند میفرماید:
﴿ إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزَاءً وَلَا شُكُوراً ﴾
﴿ ما شما را تنها برای رضای خدا غذا میدهیم؛ از شما نه پاداشی میخواهیم و نه سپاسی ﴾
(( البر لا يبلى، والذنب لا ينسى، والديان لا يموت، اعمل ما شئت، كما تدين تدان ))
(( نیکی نابود نمیشود، و گناه فراموش نمیشود، و داورِ حقیقی نمیمیرد؛ هرچه میخواهی انجام بده، که همانگونه که رفتار کنی با تو رفتار خواهد شد ))
معنی، صاحب جساب نمیمیرد: یعنی هرگاه کار خیری انجام دهی، گویا به خداوند قرض دادهای؛ و صاحب حساب نمیمیرد، بلکه دین خود را چندین برابر به تو بازمیگرداند. نخست آنکه «صاحب حساب» کسی است که همهی بندگان به او مدیون اند. پس وقتی کاری برای خداوند انجام میدهی، به واکنش مردم اهمیت نده؛ چه بدانند و چه ندانند.
سه حدیث هستند که همه با واژهی «البرّ» آغاز میشوند.
(( البر ما سكنت إليه النفس، واطمأن إليه القلب، والإثم ما لم تسكن إليه النفس ولم يطمئن إليه القلب، وإن أفتاك المفتون ))
(( نیکی آن است که نفس بدان آرام گیرد و دل به آن اطمینان یابد؛ و گناه آن است که نفس به آن آرام نگیرد و دل بدان اطمینان نیابد، هرچند اهل فتوا برایت فتوا دهند ))
(( البِرُّ: حُسْنُ الْخُلُق، والإثمُ: مَا حَاكَ فِي صَدْرِكَ وَكَرِهتَ أَن يَطَّلِعَ عليه النَّاسُ ))
(( نیکی، خوشخلقی است؛ و گناه، آن چیزی است که در سینهات خلجان یابد و ناخوش داری که مردم بر آن آگاه شوند ))
(( البر لا يبلى، والذنب لا ينسى، والديان لا يموت، اعمل ما شئت، كما تدين تدان ))
(( نیکی نابود نمیشود، و گناه فراموش نمیشود، و صاحب حساب حقیقی نمیمیرد؛ هر چه میخواهی انجام بده، که همانگونه که رفتار کنی با تو رفتار خواهد شد ))
سرورمان سلمان فارسی، در جستجوی حقیقت:
و اکنون به داستان صحابی بزرگواری یعنی سلمان فارسی می رسیم . سرورمان سلمان فارسی میگوید: من جوانی پارسی اهل اصفهان بودم، از روستایی که آن را جیّان مینامیدند. پدرم دهقانِ روستا بود؛ یعنی پیشوای دینی آن دیار، ثروتمندترین مردم آن منطقه و والامقام ترین آنان بود. من نیز از روزی که به دنیا آمدم، محبوبترینِ شخص نزد او بودم؛ و محبتش به من پیوسته افزونتر میشد، چنانکه از بیمِ آسیبی که به من رسد، مرا مانند دختران در خانه نگه میداشت. در آیین مجوسیت بسیار کوشیدم، تا آنجا که آتشبانی شدم که ما آن را به جای خدا میپرستیدیم؛ و کار افروختن و زنده نگاهداشتن آن در شب و روز به من سپرده شده بود تا خاموش نشود. پدرم کشتزاری بزرگ داشت که برای ما محصول فراوانی به بار میآورد. او خود بر آن رسیدگی میکرد و بهرهی آن را جمع مینمود.
روزی کاری او را از رفتن به کشتزار بازداشت. به من گفت: پسرم! همانگونه که میبینی به کاری مشغولم؛ پس به سوی کشتزار برو و امروز کارهایش را بر عهده بگیر. من نیز بیرون آمدم و به سوی کشتزارمان روان شدم.
در میانهی راه، از کنار یکی از کلیساهای مسیحیان گذشتم. صدای آنان را شنیدم که در آنجا مشغول عبادت بودند و این موضوع توجه مرا جلب کرد. من هیچ چیز از دین مسیحیت یا دیگر آیینها نمیدانستم؛ زیرا پدرم مرا مدتهای طولانی از مردم پنهان و در خانه محبوس کرده بود. چون صدای آنان را شنیدم، وارد کلیسا شدم تا ببینم چه میکنند. هنگامی که آنان را دیدم، عبادتشان مرا شگفتزده کرد و دینشان را پسندیدم. با خود گفتم: به خدا سوگند، این بهتر از چیزی است که ما بر آن هستیم. به خدا قسم تا غروب آفتاب از نزد آنان بیرون نرفتم و به کشتزار نیز نرسیدم. سپس از آنان پرسیدم: اصل این دین در کجاست؟ گفتند: در سرزمین شام. شبهنگام به خانه بازگشتم و پدرم مرا دید و پرسید: چه کردی؟ گفتم: ای پدر، از کنار مردمی گذشتم که در کلیسایی نماز میگزاردند. آنچه از دینشان دیدم مرا به شگفت آورد و تا غروب آفتاب نزدشان ماندم. پدرم از کار من سخت هراسان شد و گفت: پسرم! در آن دین خیری نیست؛ دین تو و دین پدرانت بهتر از آن است. اگر آن پسر سخن پدر را پذیرفته بود، امروز سلمان ما نمیبود. پس پدر همیشه بر حق نیست.
گفتم: نه، به خدا سوگند، دین آنان بهتر از دین ماست. پدر از سخنانم بیمناک شد و نگران شد که از دین خود برگردم؛ پس مرا در خانه زندانی کرد و بندی بر پایم نهاد. چون فرصتی یافتم، برای مسیحیان پیغام فرستادم که هرگاه کاروانی که قصد رفتن به شام دارد به شما رسید، مرا آگاه کنید. چندان نگذشت که کاروانی رهسپار شام به آنان رسید و ایشان مرا خبر کردند. من نیز حیلهای برای باز کردن بند پا اندیشیدم تا آن را بگشایم و با آنان پنهانی بیرون شوم تا آنکه به سرزمین شام رسیدیم. چون به شام رسیدیم، گفتم: بهترین شخص دراین دین چه کسی است؟ گفتند: اسقف، سرپرست کلیسا در فلان کلیسا. پس نزد او رفتم و گفتم: من به مسیحیت علاقه یافتهام و دوست دارم همراه تو باشم، تو را خدمت کنم، از تو بیاموزم و همراهت عبادت کنم. گفت: داخل شو. من وارد شدم و به خدمتگزاری پرداختم. اما چیزی نگذشت که دانستم شخصی فاسد است؛ زیرا یارانش را به صدقه فرمان میداد و آنان را به پاداش آن تشویق میکرد، ولی هرگاه چیزی برای صدقه نزد او میآوردند تا در راه خدا بدهد، آن را برای خود میاندوخت و ذرهای از آن به فقیران و نیازمندان نمیداد، تا آنجا که هفت کوزهی بزرگ پر از طلا جمع کرد. پس به سبب آنچه از او دیدم، سخت دشمنش داشتم. چندی نگذشت که مرد. مسیحیان گرد آمدند تا او را دفن کنند. به آنان گفتم: این مرد شما، شخص فاسدی بود؛ شما را به صدقه امر میکرد، اما هرچه نزد او میآوردید برای خود ذخیره میکرد و چیزی به نیازمندان نمیداد. گفتند: از کجا این را دانستی؟ گفتم: مکان گنجش را به شما نشان میدهم. گفتند: بگو، کجاست. من جای آن را نشان دادم. آن را بیرون آوردند و دیدند که هفت کوزه پر از طلا و نقره است. چون آن را دیدند، گفتند: به خدا سوگند او را دفن نمیکنیم. سپس او را به دار آویختند و سنگسار کردند.
چندان نگذشت که پس از او مردی دیگر را به ریاست گماشتند. من ملازم او شدم. شخصی بود که کسی را در زهد نسبت به دنیا، رغبت به آخرت و کوشش در عبادت، روز و شب، همانند او ندیده بودم. پس او را بسیار دوست داشتم و زمانی طولانی نزد او ماندم. چون مرگش فرا رسید، گفتم: ای فلانی! مرا به که میسپاری؟ و پس از خودت توصیه میکنی همراه چه کسی باشم؟ گفت: فرزندم، تنها یک شخص را می شناسم که مانند من است و او فلانکس در موصل است؛ نه دین را تحریف کرده و نه آن را تغییر داده است. نزد او برو. پس چون همراهم درگذشت، به سوی آن مرد در موصل رفتم. چون نزد او رسیدم، سرگذشتم را برایش بازگفتم و گفتم: فلانی هنگام مرگ به من سفارش کرد که نزد تو بیایم و گفت که تو بر حقّی که ما بر آن بودیم، پایدار ماندهای. گفت: نزد من بمان. پس نزد او ماندم و او را در بهترین وضعیت یافتم. اما چندی نگذشت که مرگ او نیز فرارسید. چون مرگش پیش آمد، به او گفتم: ای فلان، همانگونه که میبینی فرمان خدا رسیده است، و تو از وضع من آگاهی. مرا به رفتن نزد چه کسی سفارش می کنی؟ و دستور میدهی نزد چه کسی بروم؟
گفت: فرزندم، تنها کسی که می دانم مانند ما است شخصی در نصیبین است؛ نزد او برو.
چون او را در قبر نهادند، من روانه نصیبین شدم. سرگذشتم را برای مرد نصیبین بازگفتم. گفت: نزد ما بمان.
نزد او ماندم و او را بر همان روش دو دوستش یافتم. امّا به خدا سوگند چیزی نگذشت که مرگ او نیز فرارسید. چون مرگش فرا رسید، گفتم: حال مرا میدانی؛ مرا به رفتن نزد چه کسی سفارش میکنی؟ گفت: فرزندم، به خدا سوگند تنها کسی که می دانم بر آیین ما است شخصی در عموریه است؛ نزد او برو. به عموریه رفتم و سرگذشتم را برای او بازگفتم. گفت: نزد من بمان. نزد او ماندم و ، به خدا سوگند، او را بر روش همان دوستانش یافتم. مدتی نزد او بودم و در این مدت چند گاو و گوسفند به دست آوردم. اما دیری نگذشت که مرگ او نیز فرا رسید. چون مرگش فرا رسید، گفتم: تو حال مرا بهتر از هر کسی میدانی. مرا به رفتن نزد چه کسی سفارش میکنی و چه دستور میدهی؟ گفت: فرزندم، به خدا سوگند کسی را در دنیا نمی شناسم که بر آیین ما مانده باشد ولی نزدیک است که در سرزمین عرب، پیامبری ظهور کند؛ بر دین ابراهیم برانگیخته خواهد شد؛ از سرزمین خویش هجرت میکند به شهری که در آن نخلستان است و میان دو زمینِ سنگلاخ واقع شده است. او نشانههایی دارد که پنهان نیست: هدیه را میپذیرد، ولی از صدقه نمیخورد. اگر میتوانی به آن سرزمین برسی، چنین کن. سپس مرگ او فرا رسید. پس از مرگ او زمانی در عموریه ماندم تا اینکه گروهی از بازرگانان عرب از آنجا گذشتند. به آنان گفتم: اگر مرا با خود به سرزمین عرب ببرید، این گاوها و این گوسفند را به شما میدهم. گفتند: آری، تو را میبریم. من نیز آنها را به ایشان دادم و با آنان حرکت کردم تا به وادیالقرى ـ در مسیر مدینه ـ رسیدیم. آنجا به من خیانت کردند؛ مرا به مردی یهودی فروختند. من نیز ناچار به خدمت او پرداختم (و البته این در جاهلیت بود) سپس چندی نگذشت که پسرعموئی از بنیقریظه نزد او آمد. مرا از او خرید و با خود به یثرب برد و من مدینه را همانگونه دیدم که آن مرد نیک توصیف کرده بود؛ نخلهایی که گفته بود، و نشانههایی که وصف کرده بود، همه را یافتم. پس نزد او ماندم. آن هنگام پیامبر صلیاللهعلیهوسلم در مکه قوم خود را دعوت میکرد، ولی من به سبب بردگی، چیزی از او نمیشنیدم تا آنکه پیامبر صلیاللهعلیهوسلم به یثرب هجرت کرد. به خدا سوگند روزی بر بالای درخت خرمایی، مشغول کار بودم و اربابم زیر آن نشسته بود. ناگاه پسرعمویش نزد او آمد و گفت: خدا بنیقیله ـ یعنی اوس و خزرج ـ را بکشد! اینک در قبا گرد مردی جمع شدهاند که امروز از مکه آمده و ادعا میکند پیامبر است! هنگامی که سخنش را شنیدم، حالتی شبیه تب و لرز مرا گرفت و سخت لرزیدم تا آنجا که ترسیدم روی اربابم فرو افتم. شتابان از درخت پایین آمدم و گفتم: چه گفتی؟ خبر را دوباره بگو! اربایم خشمگین شد و سیلی سختی بر من زد و گفت: تو را با این سخنان چه کار؟ به کار خود بازگرد! شب که شد مقداری خرما برداشتم و نزد پیامبر صلیاللهعلیهوسلم در جایی که فرود آمده بود رفتم. به او گفتم: به من خبر رسیده که تو مردی نیک هستی و یارانی غریب داری که نیازمندند. این چیزی است که برای صدقه داشتم؛ شما را از دیگران به آن سزاوارتر دیدم. سپس آن را پیش روی او نهادم. پیامبر صلیاللهعلیهوسلم فرمود: بخورید... اما خودش به آن دست نزد. با خود گفتم: این نشانه اول. سپس برگشتم و مقداری دیگر خرما فراهم کردم. چون پیامبر صلیاللهعلیهوسلم از قبا به مدینه منتقل شد، نزد او آمدم و گفتم: دیروز دیدم که صدقه نمیخوری، و این هدیهای است که تو را بدان اکرام میکنم. ایشان از آن خورد و اصحابش را نیز به خوردن فرمان داد. با خود گفتم: این نشانه دوم. چون پیامبر نگاه مرا دید و او را شناختم، شتابان نزدش رفتم و او را میبوسیدم و میگریستم. ایشان فرمود: تو را چه شده است؟ من ماجرای خود را بازگفتم. ایشان از آن خشنود شد و دوست داشت یارانش نیز این داستان را بشنوند. پس آن را برایشان بازگو کردم و آنان سخت شگفتزده شدند و بسیار شادمان گشتند. پس درود بر سلمان فارسی، آن روز که در سراسر جهان در پی حقیقت برخاست. این است حقیقتِ ناب؛ رنجها کشید، بردگی را تحمل کرد، خودش، مالش، گاو و گوسفندانش را فدا کرد تا به سرزمین عرب برسد. آری، حقیقت ارزان نیست؛ کالای خداوند گرانبهاست.
«محبت ما آسان نیست، و هر که ادعا کند آسان است، به او میگوییم: ما را نشناختهای.
کمترین چیز در راه عشق برای عاشق، جان باختن اوست؛ و سختتر از جان باختن جوان، روزی است که ما از او روی برگردانیم.»
و به سبب همین بهای سنگینی که سلمان فارسی پرداخت، سرورمان شد. در اسلام هیچگونه تبعیض نژادی وجود ندارد. خداوند متعال میفرماید:
﴿ يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ ﴾
﴿ ای مردم! ما شما را از یک مرد و یک زن آفریدیم، و شما را ملتها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید. بیگمان گرامیترینِ شما نزد خداوند پرهیزگارترینِ شماست. همانا خداوند دانا و آگاه است ﴾
درود بر سلمان فارسی؛ روزی که حق را شناخت و با استوارترین ایمان بدان گروید، و درود بر او روزی که درگذشت و روزی که زنده برانگیخته میشود.